سلام
این روزها برای پرسپولیس روزهای خوبی نیست.نمیدونم چی شد که در بازی با پیام هوادارها اینهمه قاطی کردن و خوب اون مسئله گذشته،امروز هم در برابر داماش بچه ها خوب بودن.
چیزی که خیلی مهمه داربیه که پیش رو داریم. این بازی برای پرسپولیس کاملا حیثیتیه. با تمام مشکلاتی که وجود داره پرسپولیس بیش از هرچیز نیاز به حمایت داره، کاش پسر بودم و میتونستم برم استادیوم!
پرسپولیسی های عزیز، پرسپولیس را دریابید...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٠ ب.ظ توسط فریده
نظرات ()
سلام
این روزها روزهای خوبی برای ایران اسلامی است ، تقارن سی امین سالگرد پیروزی
حق و تمام شدن دوران اختناق و بدبختی و وابستگی و پرتاب اولین ماهواره ی کاملا
بومی،والبته میلاد امام موسی کاظم علیه السلام ، اوضاع را حسابی بر وفق مراد کرده
و ازین بابت خدا را شاکریم...
تمام مشکلات جامعه را قبول دارم،ازاینهمه بی بند و باری،اوضاع بد اقتصادی و ... اذیت
میشم و البته مسئول بخش عمده ای ازین مشکلات را خود خانواده ها میدونم و
مطمئنم تا وقتی مردم به دنبال پیشرفت خود هستند ، به قیمت له کردن دیگران، وضعیت
بهتر ازین نمیشه.ولی با تمام این مسائل ازین که کشورم حرفی برای گفتن داره توی
دنیا، درزمینه های مختلف: هسته ای ، پزشکی و این اتفاق مهم امروز، احساس غرور
میکنم . خدا را شکر میکنم و امیدوارم کمی قدردان باشیم...
سنم به اون زمان قد نمیده ولی از صحبت هایی که گاهی میشنوم،حس میکنم تفاوت
قبل و بعد از انقلاب را.همین چند شب پیش بود پدرم که از خانواده ای مذهبی بود تعریف
میکرد که اون اواخر دیگه دینداری امری مرتجعانه شمرده میشد،به جوونا میگفتن
کشورهای دیگه موشک میفرستن فضا، ما هنوز سر تلفظ "صراط المستقیم" موندیم و
چه خوب کمک میکردن برای به پوچی رسیدن ، من که دردم اومد و حس کردم چه
دردآوره زندگی توی چنین فضایی.بابا، کسانی که میگین هیچ اتفاق خاصی جز دادن
شهید نیفتاد،انصافتان را شکر! لا اقل الان هر کسی با اعتقاداتش زندگی میکنه، درسته
که راه انحراف کاملا بازه ولی برای خوب زیستن هم راههای زیادی وجود داره.هر کس
مختاره در انتخاب...
از صمیم قلب دعامیکنم مشکلات اقتصادی و اخلاقی هموطنان حل بشه.
امیدوارم خوب زندگی کردن یکی از بزرگترین دغدغه هاتون باشه...
+ نوشته شده در سهشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط فریده
نظرات ()
سلام
چقد خوشحالم که این ترم تموم شد و بالاخره زمان استراحت رسید،وای که چه حالی
داره بیکاری. البته انقدرها هم بیکار نیستم .
کتاب "چهار اثر از اسکاول شین" را میخوانم.کتاب جالبیه .
این روزها برام خیلی خاصه و خیلی عجیب .نمی فهمم قضیه چیه و شاید به همین
خاطرترجیح میدم بیشتر بخوابم...
3-4 ساله پیش مامان و بابا مشرف شدن حج تمتع و بعد از ان 4 فیش برای عمره گرفتن
،امسال آخرین مهلت برای سفره .و من اردیبهشت همین امسال مشرف شدم. تصمیم
داشتم این فیش را واگذار کنم به یکی از خویشان، کسی که آرزوی دیدن اون سرزمین را
داشته باشه و دلم به این کار مطمئنه ولی خانواده قبول نکردن.دلیلشون کاملها منطقی
بود ولی شاید برای اولین بار حرفم،حرف دله ومنطق حالیش نیست.من عاشق اونجا
هستم ، نفس کشیدن اونجا به تمام زندگیم میارزه، همون یکبارش زندگیم را زیر
رو کرده ولی نمیدونم چیه این حس لعنتی که دیوونم می کنه...
خداوندا ! شما همان خالقی هستی که برگی جز به اراده ات بر زمین نمی افتد، حالم را
خوب میدانی . از افکار بیهوده نجاتم بده ...
+ نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٢ ق.ظ توسط فریده
نظرات ()
سلام
چند وقته که دارم یاد میگیرم آدمها را دوست داشته باشم،حتی اگر واقعا بخاطر خودشون نباشه.
همیشه خیلی با فامیل مشکل داشتم،آنها بد کرده بودند و من نمی تونستم ببخشم و این وسط خودم اذیت میشدم،ولی الان یاد گرفتم چطور مشکلم را حل کنم:وقتی میان خونمون،خب مهمان هستند و مهمان حبیب خداست،پس اصلا توجه نمی کنم چه خصوصیاتی دارند، اسمشون دوست خداست و چه چیز زیباتر از میزبانی دوستان خدا؟
وقتی به خانه شان می روم، میروم برای محکم کردن پیوندهایی که خداوند دستور به مراقبت از آنها داده اند،پس جز خوبی شان در نظرم نمی آید.
آدم هایی را که همیشه برایم جالب نبودند را پرتویی از وجود خدا می دانم که شاید گاهی او را گم می کنند،شاید مثل خودم، ولی قابل احترامند.ارتباطم را محدود به دست تکان دادنی از راه دور میکنم!
اینطوری همه چیز خیلی راحته، به همه مهر میدم بدون اینکه درگیرشون بشم (حساب عزیزان جداست)
نمی گم توی همه ی روابطم این را پیاده کردم،هنوز گاهی همکلاسی ها واقعا حوصله ام را سر میبرن و حرفهای تکراریشون کلاف ام میکنه و من فقط تا جایی که بتونم هم کلامشان نمیشم.
نمیدونم این روش درسته یا نه ولی به من آرامش داده.امیدوارم اگر درسته خداوند کمکم کنه همیشه همین طور بمونم.
شما هم امتحان کنید،ارزششو داره...
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ توسط فریده
نظرات ()
از تو نمیشود گذشت
مثل چنگیز که دل نکند از ایران و ناپلئون،که از جهان
من اما شانه هایت را به آتش نمی کشم ، چون چنگیز
و با پوتین به سینه ات نمی کوبم، چون ناپلئون
نمی شناسی تو مرا
که یادت نیست آن روز را
که تو را زاییدم
در آغوشت گرفتم
شیرت دادم
و توخوابیدی
در لالایی هایی
که چون چشم گشودی
من عاشقت بودم.
در آغوشت گرفتیم
و خوابیدیم
در بوسه هایی که چون چشم گشودی
یادت نبود
که چنگیز با ایران چه کرد
و سر کشیدی آن تلخٍ شیرین را
مرا...
آسیه امینی
+ نوشته شده در سهشنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٧ ب.ظ توسط فریده
نظرات ()
سلام
چند روز پیش اس ام اسی از حاج آقا خمسه رسید، خبر اردوی زیارتی قم بود.من که
حسابی ذوق کرده بودم حتی بدون اینکه یه اجازه ی خشک و خالی از مامان و بابا
بگیرم پریدم و با خمسه تماس گرفتم که آقا،ما هستیم! یهو اتفاقات چند ماه گذشته
توی ذهنم مرور شد،از اون روزی که داشتم مکانیک میخوندم و تلفندکتریوردخانی،رئیس
دانشگاه اشک شوق را به چشم من و مامان نشوند.خبری که بی شک قشنگ ترین
خبر زندگی ام بود.قرعه ی عمره ی دانشجویی بین این همه آدم حسابی به نام
دل من دراومد.یادم اومد وقتی را که با آقای خمسه تماس گرفتم و انگار اولین نفر
بودم.روز سفر یادم اومد که روز تولدم بود.اولین زیارت مسجد النبی که بهشت روی
زمینه.زیارت بقیعی که دیدنش خشکت میکنه،یخ میزنی،می سوزی، داغونت
میکنه. وای که چه حالی داره وقتی روبروی کعبه میایستی و با خدا حرف میزنی.فکر
کن!اومدی دم در خونه ی خدا...
توی این سفر تا بالاترین ها پرواز میکنی و بازگشت به وطن انگار زمینگیرت میکنه.
این اردو برای تجدید دیداره و تجدید خاطرات.خدایی حاج آقا خمسه برامون سنگ تموم
گذاشت.یادش بخیر "خواب نمونی بابا،جا نمونی بابا" گفتن، کار هر صبحش بود.دو هفته
ای بابامون شده بود
امیدوارم این سفر نصیب همه بشه :با معرفت و مکرر.
+ نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٤ ب.ظ توسط فریده
نظرات ()
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد،
و چون زندگی بدین گونه است.
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند،
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند،
و با کاربرد درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
امیدوام اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و اگر رسیدهای، به جوان نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
اگر همهی اینها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
www.doctorshiri.com
+ نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ توسط فریده
نظرات ()
سلام
امروز مراسم مادرنرگس بود. بدجوری از دیدنش واهمه داشتم.دیدن حال بد نرگس واقعا
سخت بود.نرگسی که دوستیش یادگار دوران دبیرستانه وهمیشه با هم در سخت ترین
شرایط خندیدیم.
نا خواسته روزکنکور در ذهنم تداعی شد.
در یک حوزه بودیم،سوالات فیزیک افتضاح سخت بود و ما از اون دسته تعطیلایی بودیم
که با اعتماد بنفس کامل ریاضی رو بیخیال شدیم و چسبیدیم به فیزیک،حتما می توانید
حدس بزنید با چه حالی بیرون اومدیم:
توی راهرو نرگس رو دیدیم،چند لحظه ای طول کشید پردازش دیده ها:چهره زرد،دست به
دیوار،و این درست حالی بود که من هم داشتم.توی اون شرایط تنها کاری که به ذهنمون
رسید خندیدن بود.وما تا آخر راه خندیدیم،به کمبود وقت،سختی سوالات،وتلاشی که آن
لحظه بر باد رفته بنظر میرسید، ما دلیرانه فیزیک را مسخره کردیم(نمی دونستیم قراره
فیزیکی بشیم!) و به ریاضی خندیدیم وشیمیدان ها را مقصر دانستیم بی توجه به نگاه
متعجب مادرها که هر لحظه ناامید تر میشد.
مادر نرگس دیگر نیست و نرگس با دنیایی از غم مادر خانواده ای پنج نفره شده.مطمئنم
حال مادرش خوب است ، نمی دانم حال نرگس کی خوب میشود.
می ترسم خنده های نرگس تمام شود،می ترسم غم از دلش نرود...
برای نرگس نه،که تمام نرگس ها، دعا کنید.دعا کنید تقدیر مغلوب روحیه شان شود.دعا
کنید کائنات از انرژی خنده ی نرگس ها هیچوقت محروم نشود و خداوند به روحیه آنها در
سخت ترین شرایط " آفرین" بگوید...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٠ ب.ظ توسط فریده
نظرات ()